در طریقت ما کافرى است رنجیدن

تحمل جفای خلق که همان نرنجیدن باشد از اصول سلوک معنوی است.
اینکه احیانا زندگیست،رفت و آمداست، بالاخره پیش می آید کسی کاری می کند حرفی می زند،عملیست که شما را خوش نمی آید، موجب رنجش شما می شود.
تلافی کردن، بلافاصله عکس العمل نشان دادن، جواب دادن، کم نیاوردن. .. اینها خیلی هنر نیست.
باید شما به قول عرفا سعی کنید مثل دریا باشید.
با این سیلهای کوچک تیره نشوید و خم به ابرو نیاورید.
البته سخت است بنده قبول دارم ولی به قول حافظ در طریقت ما کافریست رنجیدن.
آدم اگر بتواند تحمل کند جفای خلق را آنوقت دلش صیقلی می شود.پاک می شود،هاضمه قوی پیدا می کند.
ولی برای اینکه در یک مغالطه ای که بعضیها درغلتیده اند ما در آن درنغلتیم، باید اضافه کنم اینکه ما تحمل جفای خلق را می کنیم از زیردستان است نه از زبردستان…
وقتی که یک زبر دستی به شما ظلم می کند ظلم پذیری کار درستی نیست. در مقابل او نمی توان سکوت کرد و گفت ما تحمل جفای خلق می کنیم. این فقط ظالم را به ظلم کردن جری تر و جسورتر خواهد کرد که هیچ عقل و شرعی آن را نمی پسندد و نمی پذیرد.
ولی در همردیفان خودتان و زیردستان خودتان جفای آنها و رنجشی که پدید می آورند بخشودنی و تحمل کردنیست و مایه ستردن ضمیر است و آدمی را شفافتر می کند.
بگذارید دیگران خودشان را با شما بشویند.
بگذارید که شما آنها را بشویید و آنها را پاک کنید.آنگاه خودتان به درگاه خدا بروید و پاکیزگی خودتان را از او بخواهید.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای در طریقت ما کافرى است رنجیدن بسته هستند

کشورى که نخست پوست خودرا انداخت و سپس پیشترفت کرد !

اکشوری که اول پوست خودش را کند و سپس پیشرفت کرد!
در این کشور در حدود ۶۰ سال پیش، ۴۸ میلیون نفر از گرسنگی جان دادند (یعنی بیش از نیمی از جمعیت ایران). اما اکنون وضعیت این کشور چیست؟ بر مبنای شاخص برابری قدرت خرید، این کشور با ۲۳هزار میلیارد دلار تولید در صدر کشورهای جهان قرار دارد یعنی از آمریکا و کل اتحادیه اروپا نیز بالاتر. حتما نام این کشور را می دانید؛ چین!
اما چگونه چنین معجزه ای رخ داد؟ برای این سوال پاسخ های متعددی داده شده و همچنان پاسخ دهی به این سوال ادامه دارد. شاید بتوان مهم‌ترین نکته را در یک جمله خلاصه کرد: این کشور پوست خود را کند و صدها تابو را شکست! بهتر است تصویری قبل از اصلاحات (پوست کندن) را با هم مرور کنیم:
مائو (رهبر انقلابی کمونیست) مبتنی بر اندیشه های آن زمان چه کرد؟
در عرصه اقتصاد؛ سیاست خودکفایی اقتصادی را انتخاب کرد. واردات محصولات خارجی، کار کردن با خارجی ها و جذب سرمایه خارجی عملی ناپسند و غیر ارزشی به‌حساب می‌‎آمد.
در عرصه سیاست خارجی؛ سیاست درهای بسته را انتخاب کرد و نمایندگی‌های سیاسی‌اش را در بسیاری از کشورها تعطیل کرد؛
در عرصه فرهنگی انقلاب فرهنگی به وجود آورد برای حذف عوامل ضدانقلابی از جامعه (بستن مدارس، تأسیس واحدهای ایدئولوژیک به رهبری جوانان و …) که به کشتار میلیون‌ها چینی به خاطر تصفیه ایدئولوژیک ختم شد. دانشگاه‌های چین به مدت ۴ سال تعطیل و دانشجویان و اساتید برای کار به مزارع فرستاده شدند!!
البته تمام برنامه های مائو ناکام یا اشتباه نبود اما با اینکه مائو چین را به سمت صنعتی شدن پیش برد اما مردم در طول دو دهه حاکمیت بی‌چون‌وچرای اندیشه‌های کمونیستی مائو، فقیرتر شدند و کشور به ورشکستگی نزدیک شد. بعد از مردن مائو، فرد دیگری به قدرت رسید. حاکمان چینی آماده پوست اندازی شدند. چین چگونه پوست خودش را کند؟
تحلیل و تجویز راهبردی:
نسل جدید قدرت به رهبری دنگ (که جایگزین مائو شده بود)، حزب کمونیست را مجاب کرد که به‌جای آرمان همیشگی و ناموسی مبارزه طبقاتی، رشد اقتصادی و معیشت مردم را هدف اصلی خود قرار دهد. در جامعه‌ای کمونیستی که یک حزب کمونیست بر آن حاکم است ارزش اول و آخر عدالت و برابری (مبتنی بر مبارزه طبقاتی و نفی ثروت و سرمایه داری فردی بود) است اما رهبر جدید چین حرف‌های چارچوب شکنانه داشت: او رسما در سخنرانی هایش چیزهای عجیبی می گفت: ثروت شکوهمند است! ثروتمند شدن ننگ نیست! بگذار برخی از مردم ثروتمند شوند!
برنامه ریزی متمرکز دولتی جایش را به آزادی نسبی اقتصادی داد. مثلا به کشاورزان اجازه دادند به صورت محدود خودشان تصمیم بگیرند چه بکارند و چگونه محصولاتشان را ارایه کنند، حاصل چه شد؟ بازدهی کشاورزان ۴ برابر و بازدهی زمین ها ۲ برابر شد!
در حوزه صنعت، چون فرهنگ آن زمان چین با کلمه خصوصی مشکل داشت، تصمیم گرفتند که شرکت های مردمی راه بیاندازند. یک نکته جالب آنکه شرکت های غیردولتی نمی توانستند بالای هفت نفر نیرو داشته باشند چون سرمایه دار محسوب می شدند! اما این تابو را نیز شکستند. آن زمان ۹۵ درصد قیمت کالاها در مغازه ها توسط دولت کنترل می شد این مساله به ۵ درصد کاهش پیدا کرد (یعنی کاملا برعکس).
در عرصه سیاست خارجی؛ چین متمرکز بود بر مبارزه با امپریالیسم بود اما نقطه تمرکز «تعامل با خارج به نفع اقتصاد داخل» شد و سیاست ۵۰ ساله عدم مداخله و عدم مقابله انتخاب شد (برای اینکه حضور ذهن پیدا کنید مقایسه کنید عملکرد چین را در حوزه بین الملل با روسیه). چینی‌ها در ازای هر گونه حمایت سیاسی از سایر کشورها،‌ چند امتیاز اقتصادی از کشور مقابل دریافت می‌کردند. با همین ترفند واردات انرژی، کالا و فناوری را به کشور خود ارزان و صادرات شان را تقویت کردند.
در عرصه سیاست داخلی نیز تابوهایی شکسته شد: عضویت در حزب کمونیست فقط برای کشاورزان و کارگران امکان داشت اما درب های حزب کمونیست را به دیگران نیز گشودند!
در عرصه بین الملل، درهای بسته به درهای باز تبدیل شد و از فعالیت شرکت‌های خارجی تابوشکنی شد. طی سال‌های ۱۹۸۰ تا ۲۰۱۵ سرمایه‌گذاری در این کشور رشدی حدود ۵۵۰۰ درصدی پیدا کرد.
از چین می توان هزاران نکته آموخت اما اگر بخواهم یک نکته تجویزی انتخاب کنم چنین خواهد بود:
اگر همان راهی را برویم که همیشه می رفتیم به همان جایی می رسیم که همیشه می رسیدیم. باید پوست خودمان را بکنیم، تابوها (محدودیت های ناخودآگاه جامانده از عقاید کهنه و سنتی) را کنار بگذاریم. اهداف جدید انتخاب کنیم و دست مان را در ابزارها باز بگذاریم و نه اینکه هر اقدامی را به بهانه تضاد با تابوها کنار بگذاریم. به قول چینی ها: مهم نیست که گربه سیاه یا سفید باشد، مهم این است که بتواند موش بگیرد!!
مجتبی لشکربلوکی
منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای کشورى که نخست پوست خودرا انداخت و سپس پیشترفت کرد ! بسته هستند

خستگى تصمیم چیست ؟ وچگونه از آن در امان باشیم

«خستگی تصمیم» چیست؟ و چگونه از آن در امان باشیم؟

همان‌گونه که «عضلات» ما بعد از کار کردن زیاد خسته می‌شوند، «مغز» نیز بعد از تصمیم‌گیری‌های متعدد در طول روز، چار خستگی می‌شود که به آن، خستگی_تصمیم (Decision fatigue) می‌گویند.

ما مدام در حال تصمیم‌گیری هستیم و با هر تصمیمی، یک‌قدم به «خستگی تصمیم» نزدیک می‌شویم. هر چند همه‌ی تصمیم‌ها، بزرگ و حیاتی نیستند ولی هر کدام‌شان، به سهم خود بخشی از انرژی مغزمان را می‌گیرند: از انتخاب بین دو نوع خمیردندان برای مسواک صبحگاهی و تصمیم‌گیری درباره‌ی این‌که امروز چه بپوشم و انتخاب درجه‌ی حرارت بخاری یا کولر ماشین و انتخاب موسیقی برای شنیدن و برداشتن یک نوع پنیر از قفسه‌ی پنیرهای سوپرمارکت تا تصمیم‌گیری درباره‌ی نحوه‌ی برخورد با خطای فرزند و انتخاب بین چند گزینه برای سرمایه‌گذاری و مهاجرت و… همه و همه تصمیم‌گیری هستند.

نکته‌ی جالب توجه این‌که ما بعضی تصمیم‌گیری‌ها را عرفاً تصمیم‌گیری نمی‌دانیم. مثلاً برای بالا رفتن از یک برج که دارای ۳ آسانسور است، وقتی دکمه‌ی یکی از آن‌ها را می‌فشاریم، در واقع، تصمیم گرفته‌ایم، هر چند که آن را در زمره‌ی تصمیمات روزانه نیاوریم.

افرادی که کار و زندگی‌شان به گونه‌ای است که باید مدام تصمیم بگیرند، بیش از بقیه در معرض «خستگی تصمیم» قرار دارند. در یک تحقیق در آمریکا، تعدادی قاضی که باید درباره‌ی عفو زندانیان تصمیم‌گیری می‌کردند، مورد بررسی قرار گرفتند. مشخص شد که آن‌ها در ابتدای روز، پرونده‌ها را بهتر بررسی می‌کنند و افراد بیشتری را مشمول عفو می‌دانند، ولی هر چه به پایان روز نزدیک می‌شوند، افراد کمتری را عفو می‌کنند. پرونده‌ها کما بیش یکسان بودند و قضات نیز ثابت. آنچه در ساعات پایانی روز تغییر کرده بود، پدیدار شدن حالت «خستگی تصمیم» بود که هنگام صبح وجود نداشت.

رولف_دوبلی در کتاب «هنر خوب زندگی‌کردن» می‌گوید: وقتی مغز به‌خاطر تصمیم‌گیری‌های متعدد خسته می‌شود، معمولاً سر راست‌ترین تصمیمات را می‌گیرد که عمدتاً هم «بدترین» است.

چه کنیم؟

۱- وقتی از مارک_زاکربرگ بنیانگذار و مدیر #فیس‌بوک پرسیدند چرا همیشه یک‌نوع تی‌شرت می‌پوشی، پاسخ داد: نمی‌خواهم هر روز صبح درگیر تصمیم‌گیری درباره‌ی این‌که کدام لباس را بپوشم، باشم.

او با این‌کار در واقع، یکی از تصمیمات صبحگاهی‌اش را حذف و انرژی آن را برای تصمیم‌گیری‌های مهم‌تر کاری، ذخیره می‌کند.
خانم انگلامرکل صدر اعظم آلمان هم از این روش استفاده می‌کند و اکثراً یک‌نوع لباس می‌پوشد. استیوجابز نیز همین‌گونه بود.

برای این‌که «خستگی تصمیم» دیرتر رخ بدهد، تا حد امکان خود را در معرض تصمیم‌گیری‌های کم‌اهمیت قرار ندهیم. راهش این است که درباره‌ی برخی چیزها، یک تصمیم ثابت بگیریم. به‌عنوان مثال، به‌جای این‌که هر روز تصمیم بگیریم امروز چه غذایی درست کنیم، یک برنامه‌ی هفتگی یا ماهانه تدوین کنیم و از قید تصمیمات روزمره خلاص شویم و انرژی مغزمان را ذخیره کنیم.

یا یک مدیر می‌تواند جلسات خود را فقط در روزهای چهارشنبه برگزار کند و هر که از او وقت بخواهد، به‌جای این‌که فکر کند و درباره‌ی زمان جلسه با او تصمیم بگیرد، روز چهارشنبه را با او وعده کند. یا یک پدر روز خاصی را در هفته، برای بیرون بردن بچه‌ها در نظر بگیرد و… . (هر کسی می‌تواند به فراخور زندگی‌اش، چند مورد را مشمول یک تصمیم واحد کند و از تصمیم‌گیری‌های متعدد راحت شود).

۲- تصمیمات مهم را «صبح» بگیریم. یادمان باشد که هر چه از روز می‌گذرد، به «خستگی تصمیم» بیشتر نزدیک می‌شویم.

۳- وقتی گزینه‌های قابل انتخاب برای تصمیم‌گیری، زیادتر باشد، «خستگی تصمیم» نیز بیشتر می‌شود.
اگر برای خرید کاغذدیواری به خیابانی که بورس کاغذدیواری است برویم، در ده‌ها فروشگاه، صدها طرح می‌بینیم و تعدد گزینه‌ها ما را سردرگم می‌کند. در واقع ما بعد از دیدن ده‌ها طرح اولیه، دچار «خستگی تصمیم» می‌شویم و بعد از مدتی یکی از طرح‌ها را نه از سر شوق و علاقه که به خاطر «خستگی تصمیم» و گریز از ادامه‌ی این روند، انتخاب می‌کنیم.

۴- وقتی دچار «خستگی تصمیم» هستیم، تصمیم نگیریم؛ فرصتی به مغز دهیم تا خود را بازسازی کند. کمی استراحت و خوردن اندکی غذا که گلوکز مغز را تأمین کند، می‌تواند «خستگی تصمیم» را کاهش دهد. نیم‌ساعت خواب در وسط روز، می‌تواند در جلوگیری از خستگی تصمیم مؤثر باشد.

یکی از راه‌های مواجهه‌ی منطقی با تعدد گزینه‌ها، این است که به‌جای آن‌که مثلاً ۱۲ گزینه را یک‌جا بررسی کنیم و به یکی برسیم، آن‌ها را به چند گروه کوچک‌تر تقسیم کنیم و سه‌تا سه‌تا بررسی کنیم تا به انتخاب نهایی برسیم.

۵- انسان‌های کمال‌گرا که می‌خواهند بهترین خروجی را داشته باشند، بیش از بقیه دچار خستگی تصمیم می‌شوند.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای خستگى تصمیم چیست ؟ وچگونه از آن در امان باشیم بسته هستند

آیا خودتان را دوست دارید ؟!

امروز دوستی از من پرسید أیا خودت را دوست داری
من به خودم و به وقتم و به کاری که علاقه دارم خیلی اهمیت میدم

«خودت رو دوست داری؟!»

نمی‌دونم چرا، ولی این اولین سوالی بود که ازم پرسید.
بهش نگاه کردم و زدم زیر خنده.
گفتم اصلا مگه میشه کسی خودشو دوست نداشته باشه؟
گفت: «آره میشه»
زُل زد تو چشم‌هام و تعریف کرد:
«چند سال پیش، یکی که دوسش داشتم همین سوال رو ازم پرسید. منم اولش خندیدم ولی هوا که تاریک شد، تو سکوت و تنهاییِ شب، این سوال خوره‌ی جونم شد. خیلی چیزا از جلو چشمم گذشت، خیلی فکرا تو سرم چرخید. یادم اومد چقدر واسه خودم کم وقت گذاشتم و با خودم غریبه‌ام. چه جاهایی از حقم کوتاه اومدم. راستش من تا اون روز هیچ‌وقت برای خودم هدیه نخریده بودم. هیچ‌وقت جلو آینه یک دل سیر خودم رو ندیده بودم. حتی خیلی وقتا پشت خودم رو خالی کرده بودم. اینا فقط یه معنی داشت… این‌که من خودمو دوست نداشتم. شاید برای این بود که خیلی حواسم پرتِ زندگیم بود. اونقدر که خودم فراموش شده بودم…»

حرفاش که تموم شد بهش گفتم چرا این سوالو ازم پرسیدی؟!
گفت چون کسی که خودش رو دوست نداره نمی‌تونه یکی دیگه رو دوست داشته باشه.
می‌خوام یه بار دیگه ازت بپرسم " خودت رو دوست داری؟! "
بهش نگاه کردم ولی این بار نخندیدم…..
منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای آیا خودتان را دوست دارید ؟! بسته هستند

چرا خیابان جردن ؟!

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند.

یکی از خان های بختیاری هر روز فرزندان خود را به مدرسه می‌فرستاد و خدمتکار خانه به نام ابوالقاسم را با فرزندان خود میفرستاد تا مراقب فرزندانش باشد.
ابوالقاسم هر روز فرزندان خان را به مدرسه می‌برد و همانجا منتظر می‌ماند تا مدرسه تعطیل شود و آنها را به خانه برگرداند
دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل می‌کردند یک کالج آمریکایی ( دبیرستان البرز ) بود که مدیریت آن به عهده دکتر جردن بود.
دکتر جردن قوانین خاصی وضع کرده بود مثلا برای دروغ ده شاهی جریمه تایین کرده بود و یا اگر سیگاری در جیب کسی پیدا می‌کرد یک تومان جریمه داشت او معتقد بود سیگار لوله بی خاصیت است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن حماقت است.
دکتر جردن روزها از پنجره اطاق خود متوجه ابوالقاسم که جوانی قوی هیکل شده بود که هر روز همراه چند دانش آموز می‌آمد و همانجا منتظر می‌ماند.
یک روز که ابوالقاسم در شکستن و انبار کردن هیزم به خدمتکار مدرسه کمک کرده بود دکتر جردن از کار او خوشش آمده و وی را به دفتر خود فرا خواند و پرسید که چرا به تحصیل ادامه نمی‌دهد. ابوالقاسم گفت چون سنم بالاست و پول کافی ندارم و با داشتن سه فرزند قادر به این کار نیستم.
دکتر جردن با شنیدن این حرفها پذیرفت که خودش شخصا آموزش ابوالقاسم را به عهده بگیرد.
ابوالقاسم به علت استعداد بالا ظرف چند سال موفق به دریافت دیپلم شده و با کمک دکتر جردن برای ادامه تحصیل راهی آمریکا شد و سرانجام در سن ۵۵ سالگی موفق به دریافت مدرک دکترا در پزشکی از دانشگاه نیویورک شد.
دکتر ابوالقاسم بختیار اولین پزشک ایرانی است که تا سن ۳۹ سالگی تحصیلات ابتدایی داشت و جالب اینکه همه فرزندان وی نیز پزشک شدند.

دکتر ساموئل مارتین جردن معلم آمریکایی از سال ۱۸۹۹ میلادی تا سال ۱۹۴۰ میلادی ریاست کالج آمریکایی ( دبیرستان البرز )در تهران را به عهده داشت وی ایران را وطن دوم خود می‌دانست و همواره از آن به نیکی یاد می‌کرد.
جردن به دانش آموزان میگف. من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که برای من و برای ایران و برای دنیا میلیون ها ارزش دارند.
به پاس خدمات این بزرگ مرد خیابانی در تهران به نام جردن نامگذاری شد که که میان مردم مشهور است ولى بعلت کج سلیقگى مسئولان بعد ها به نام خیابان آفریقا و نلسون ماندلا نیز نامیده شد .

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای چرا خیابان جردن ؟! بسته هستند