همنورد ، چه واژه قشنگى !

در فرهنگنامه ی کوهنوردی به آدمهایی که با همدیگر کوهنوردی می کنند می گویند:
“همنورد”.
چه واژه قشنگی !

“همنورد”، یعنی تمام پستی ها و بلندی ها و فراز و نشیب ها را در کنار هم درنوردیدن ، پشت و پناه هم بودن ، کنار هم و پا به پای هم راه رفتن ، در رابطه با دیگران تعصب نداشتن و تبعیض قائل نشدن ، در سخت ترین مسیرها و دشوارترین گردنه ها هوای هم را داشتن و تمام دار و ندار خود را با دیگران قسمت کردن.

“همنوردها” رفتارهای ویژه ای دارند که رویای تمام کسانی است که می خواهند با همدیگر و در کنار هم زندگی کنند

آنها همیشه حواس شان هست که :
یکی تندتر از دیگران حرکت نکند ،
حواس شان هست که کسی از دیگری جا نماند ،
حواس شان هست که در مسیرهای سخت یکی سقوط نکند ،
در سنگلاخ ها یکی لیز نخورد ،
حواس شان هست که یکی کم نیاورد ،
که یکی فشارش نیفتد ،
که یکی کم و کسر نداشته باشد.
همنوردی صرفا هم تیمی بودن در یک رشته ورزشی نیست ،
یک معرفت است ،
یک سبک زندگی است:

همنوردی با هم بودن در عین احترام به فردیتهای همدیگر است ، پشت و پناه هم بودن بدون منت گذاشتن است ، همراه بودن بدون تملک و تصاحب است ، عشق ورزی، مهربانی و همدلی بدون توجه به جنسیت افراد است.

چه خوب می شد اگر آدم ها به جای هموطن بودن ، هم مذهب بودن ، هم نژاد بودن ، همجنس بودن و هم “سر” بودن ، “همنورد” هم بودند در فراز و نشیب های زندگی

یه “همنورد” که همیشه حواسش باشه برای نیفتادنمون ، برای رسیدنمون تا قله ، برای اوج گرفتنمون ،

چه خوب می شد اگر ما هم برای دیگران چنین همراهانی بودیم!

چه خوب می شد اگر آدمها ، “همنورد” هم بودند.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای همنورد ، چه واژه قشنگى ! بسته هستند

شما هم مى توانید گربه را دم حجله بکُشید !

از پدربزرگ راز ۴۰ سال زندگی موفق‌اش را پرسید پدربزرگ لبخندی زد و از شب اول زندگی‌اش کفت
شب اول بود پسرم، روی تخت با مادربزرگت نشسته بودم و برایش از خاطراتم می‌گفتم دهانم خشک شده بود،

اما اگر به مادربزرگت می‌گفتم یک لیوان آب بیاور، ممکن بود حوصله نکند و همان اولین درخواست من، زمین بخورد و رشته‌ی زندگی از دستم در برود.

درست در همان حال گربه‌ای از لب پنجره رد می‌شد، زیر نور مهتاب، کش و قوسی به خودش داد و دراز کشید.

من هم خیلی آرام و جدی به گربه گفتم: یک لیوان آب برایم بیاور…

مادربزرگ تعجب کرد اما غرق شنیدن خاطرات بود.

من هم دوباره به تعریف خاطراتم ادامه دادم…

ده دقیقه بعد، دوباره به گربه گفتم یک لیوان آب از تو خواستم!

و باز به گفتن خاطرات ادامه دادم.اما وقتی خاطره تمام شد،مثل برق از جایم بلند شدم ، قمه را از زیر تخت برداشتم و تا گربه فرصت فرار پیدا کند گردن او را گرفتم و گفتم: دوبار به تو گفته بودم یک لیوان آب بیاور، اما گوش ندادی،و با یک حرکت سریع سر گربه را جدا کردم. بعد آرام به تخت برگشتم،

به مادربزرگت لبخندی زدم و گفتم: عزیزم، یک لیوان آب بیاور. و حالا ۴۰ سال است که حرفی را دوبار نزده‌ام.

چند سال گذشت و پسر ازدواج کرد، شب عروسی نزدیک بود تصمیم گرفت او هم گربه‌ای را در شب اول بکشد از این رو به دروازه غار رفت و یک قمه‌ی دسته زنجان اصل خرید.یک گربه‌ی پیر آرام هم از خیابان مولوی خرید.

شب اول ازدواجش گربه را نشاند پای پنجره، و قمه را هم گذاشت زیر تخت، و شروع کرد به تعریف کردن خاطرات دوران سربازی که چطور سر شرط بندی با زرنگی تمام سیصد فشنگ از انبار مهمات دزدیده بود، و آب از آب تکان نخورده بود.
دختر حسابی از خاطرات کلافه شده بود، و دائم می گفت: خب، حالا برو سر اصل مطلب
او هم می‌گفت: حالا صبر کن، جاهای خوبش مانده.

و دوباره داستان را ادامه می‌داد.

و هر از چند گاه هم به گربه می‌گفت: یک لیوان آب لطفا.خلاصه در نهایت جستی زد و گربه را سر برید. بعد هم از دختر تقاضای آب کرد.

دختر خیلی آرام به سمت آشپزخانه رفت.اما کمی دیر کرد.

فریاد زد: کجایی عزیزم دختر گفت: دارم شربت درست می‌کنم گلم.

بادی به غبغب انداخت و با خودش فکر کرد:

چقدر عالی، من از پدربزرگ هم موفق تر بودم در کشتن گربه‌ی دم حجله.

فردا صبح با غرور تمام سرکار حاضر شد تا تجربه‌ی موفق خودش را برای همکارانش تعریف کند.

اما هر کدام از همکاران که وارد شدند، از او رو می‌گرداندند،

حتی جواب سلام او را نمی‌دادند،

خانوم های همکار هم چشم می‌چرخاندند و به او اعتنا نمی‌کردند.

ساعت ۹ صبح هم به اتاق رئیس احضار شد!

رئیس با سنگینی جواب سلام او را داد و سریع رفت سر اصل مطلب:

همکار عزیز! اینجا، در این اداره، به عنوان یک نهاد حمایت از محیط زیست، خودِ ما باید اولین مدافع حقوق حیوانات باشیم.

اما شما ظاهرا مشکلاتی دارید که ادامه‌ی همکاری را، غیر ممکن می‌کند.

تا آمد بپرسد مگر چه شده قربان، رئیس موبایلش را باز کرد

و کلیپ “سربریدن گربه‌ی ملوس توسط یک بیمار روانی” را برای او به نمایش گذاشت.

کلیپ در یک کانال سیصدهزار نفری به اشتراک گذاشته شده بود و در کمتر از ۸ ساعت، دویست هزار بازدید گرفته بود!

چند ساعت بعد، وقتی داشت از حسابداریبرگه‌ی تسویه حساب را دریافت می‌کرد،

متوجه شد او را در کانالی به نام “این دیوانه را شناسایی کنیم” عضو کرده اند.

لینک پیج “کمپین انتقام از مرد بی رحم، با همکاری انجمن حمایت از حقوق حیوانات”

در فیس بوک نیز از طرف دوستان برای او ارسال شد.وقتی به خانه برگشت، همین که در را باز کرد با یک فضای خالی مواجه شد.

کاغذی با مضمون زیر روی دیوار نصب شده بود:

عزیزم، من تو را قضاوت نمی‌کنم. تو فقط نیاز به معالجه داری همین.

آن شب زودتر از همیشه به خواب رفت

و صبح زود با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شد:

  • آقای … ؟ – بله، خودم هستم.
  • شما سریعا باید خودتان را به دادگاه نظامی معرفی کنید.
  • بابت چه موضوعی؟
  • تشریف بیاورید مشخص می‌شود، در مورد جزییات گم شدن سیصد فشنگ در دوره‌ی خدمت شما.

شما تبرئه شده بودید. اما با گزارشی جدید، پرونده دوباره به جریان افتاده است.

تمام شب را روی زمین خوابیده بود و بدنش حسابی کوفته بود.

وسایلش را برداشت تا به مسافرخانه‌ای برود.

اما جلوی در با انبوه همسایگان و یک ون ویژه‌ی آسایشگاه روانی مواجه شد:

م

وارد بخش که شد، سر در بخش تابلو زده بودند:

بخش بیماران اسکیزوفرنی.

در اولین مصاحبه‌ی بالینی درمانگر از او پرسید:

پسرم، غیر از گربه‌ها، تا به حال پیش آمده بود که به حیوانات دیگر نیز دستوراتی بدهید !

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای شما هم مى توانید گربه را دم حجله بکُشید ! بسته هستند

تفاوتِ فرهنگى ایران و اروپا

ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ١٩۵٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ، ﺭﻭﻡ ﺑﻪ ﺍﻭﺭﺷﻠﻴﻢ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ، ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﻭﻳﺮﺍﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﮔﻰ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺣﺪﻭﺩ ۴۵ ﺗﺎ ۶٠ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ، ﺑﺮﺍﻯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ . ﺑﺨﺶ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﻴﻦ ﻛﺎﺭ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ .
ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﻓﺘﺘﺎﺣﻴﻪ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﺎ ﻛﺸﺘﺎﺭ ٩ ﻫﺰﺍﺭ ﺣﻴﻮﺍﻥ ﻏﻴﺮﺍﻫﻠﻰ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﺷﺪ .
ﺩﺭ ﻛﻮﻟﺴﻴﻮﻡ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﻨﺠﻢ ﺑﻮﺩ، ﻛﻪ ﺩﻳد بسیار ﺑﺪﻯ ﺑﻪ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﺩﺍﺷﺖ .
ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻧﺎﺍﻣﻦ ﻭ ﺧﻄﺮﻧﺎﻙ بوﺩ، ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﺳﻜﻮﻫﺎﻯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﻃﻨﺎﺏ ﻫﺎﻳﻰ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﻯ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﻴﺸﺪﻧﺪ
ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ۵٠ ﻣﺘﺮﻯ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺳﻘﻮﻃﻰ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺍﻣﻦ ﺑﻮﺩ . ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺳﻜﻮﻫﺎﻯ ﺳﻨﮕﻰ ﻣﻰ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ .

ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ، ﻣﺤﻞ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭﻯ ﺟﺸﻨﻬﺎﻯ ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﻃﻰ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻨﻬﺎ، ﻛﻪ ﻫﺮباﺭ ١٠٠ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯﺍ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ، ﺣﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﺩﺭﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﻭ ﮔﻼﺩﻳﺎﺗﻮﺭﻫﺎ ﻣﻰ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﻳﺎ ﮔﻼﺩﻳﻮﺗﻮﺭﻫﺎ، ﻛﻪ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻣﻴﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﻰ ﺑﻪ ٢٢ ﺳﺎﻟﮕﻰ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪ، ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﻛﺸﺘﻦ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ .
ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻛﺸﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﻣﻴﺒﺮﺩﻧﺪ .
ﺩﺭ ﻃﻰ ﻫﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻦ ﻫﺎ ﺣﺪﻭﺩ ۵ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﮔﻼﺩﻳﻮﺗﻮﺭ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻧﺪ .
ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺟﺸﻦ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺤﻜﻮﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﻯ ﺣﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﺩﺭﻧﺪﻩ ﻣﻰ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﻮﻧﺪ .
ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺷﺎﻫﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥِ تیره ﺑﺨﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺩﺭ ﻛﻞ، ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻳﻚ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻧﻔﺮ، ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ۵٠٠ ﺗﺎ ٧٠٠ ﻫﺰﺍﺭ ﮔﻼﺩﻳﺎﺗﻮﺭ، ﺩﺭ ﺻﺤﻦ ﻛﻠﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻭﺣﺸﻴﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ .
ﺍﻳﻦ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺘﺮ ﻣﺮﺑﻌﻰ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﻗﺘﻠﮕﺎﻩ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﺸﺮﻳﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ، ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﻣﺤﺒﻮﺑﺘﺮﻳﻦ ﺑﻨﺎﻯ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎ، ﻧﻤﺎﺩ ﺷﻬﺮ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻭﻣﻰ ﺍﺳﺖ .
ﻫﻤﻪ ﺭﻣﻴﺎﻥ،ایتاﻟﻴﺎﻳﻴﻬﺎ ﻭ ﺣﺘﻰ ﺍﺭﻭﭘﺎﻳﻴﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ . !
ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ٢٠٠٧، ﺩﺭ ﻃﻰ ﻳﻚ ﻧﻈﺮﺳﻨﺠﻰ ﺑﺎ ﺷﺮﻛﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻳﻜﺼﺪ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻧﻔﺮ، ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺟﺰﻭ ٧ ﺍﺛﺮ ﺑﺮﺗﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺮﮔﺰﻳﺪﻩ ﺷﺪ .!!!
ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ٢٠١١، ﻣﺒﻠﻎ ٢۵ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻳﻮﺭﻭ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎﻯ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻛﺎﺭ
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺟﺰﻳﻰ ﺩﻳﮕﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻥ، ﻫﺰﻳﻨﻪ ﺷﺪ . ﻳﻚ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻗﺪﻳﻤﻰ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎﻳﻰ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ :

” تازﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ، ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ”.

ﺣﺪﻭﺩ ۶٠٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ، ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ .
ﺍﺛﺮﻯ ﭘﺮﺷﻜﻮﻩ ﺑﺎ ﺯﻳﺮﺑﻨﺎﻯ ١٧۵ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺘﺮ – ٨ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻛﻞ ﺯﻳﺮﺑﻨﺎﻯ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ .
ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﺳﻨﺪﻫﺎﻯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻧﻜﺎﺭ – ﺧﺸﺖ ﻫﺎﻯ ﭘﺨﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ – ﺩﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻫﻴﭻ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻯ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ، ﻣﻬﻨﺪﺳﺎﻥ ﻭ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺩﺭ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺷﺮﺍﻳﻂِ ﻛﺎﺭﻯِ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﻳﻦ ﺍﺛﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﺮﻯ ﺭﺍ ﺁﻓﺮﻳﺪﻧﺪ .

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺩﺭ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﺟﺸﻨﻬﺎﻯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ، ﻛﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﺩﺭ ﺁﺷﺘﻰ، ﻣﻬﺮ، ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻧﺴﺎﻧﻰ ﺩﺍﺭﺩ، ﺭﺍ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﻴﺪﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺎﺭﻩ ﻫﺎﻯ ﺣﻚ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎ ﻭ ﺳﻨﮕﻬﺎﻯ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻧﺸﺎﻧﮕﺮ ﺟﺸﻨﻬﺎ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻣﻴﺘﻮﻟﻮﮊﻯ ﺯﻳﺒﺎﻯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰاست.

درتصاویرحکاکی شده برسنگ نبشته های تخت جمشید ،
هیچکس خشمگین وعصبانی نیست،
هیچکس سوار بر اسب نیست،
هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید،
هیچ زمان برده داری در ایران نبوده،
درمیان این همه پیکر تراشیده شده، حتی یک نقش یا تصویر برهنه وجود ندارد.
ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻣﺮﻛﺰ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﺧﻰ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ، ﺑﻪ ﻭﻳﮋﻩ واپسگرایان ﻭ ﺑﺮﺧﻰ ﻣﺪﻋﻴﺎﻥ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﻯ، ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﺛﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﻨﺮﻯ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻏﻴﺮﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭ ﻧﺎﺑﺨﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﯿﺪ ۳۲ ﻫﺰﺍﺭ ﻟﻮﺡ ﮔﻠﯽ ﺑﺪﺳﺖ آﻣﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻥ ﺷﺮﺡ ﻭﻗﺎﯾﻊ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺣﻞ ﺳﺎﺧﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﻨﺎﯼ ﺑﺎﺷﮑﻮﻩ ﺑﯿﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰﺋﯿﺎﺕ ﻣﺜل ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﻣﻬﻨﺪﺳﺎﻥ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﻧﻮﻉ ﺗﺨﺼﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭند ﭼﻪ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺣﻘﻮﻕ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ،
ﻣﻠﺘﯽ ﻻﯾﻖ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺩﺍﻋﯿﻪ ﺩﺍﺭ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺸﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻔﺘﺨرند ﻭ ﻣﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﻇﻠﻢ ﻭ ﺳﺘﻢ ﺟﺒﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺳﺘﻤﮕﺮﺍﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﯿﺪاﻧﯿﻢ.
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﯿﭻ ﻣﻠﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﻤﺮ ﺑﻪ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﻣﻠﯿﺖ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺩ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻳﻢ.
ﺩﺭ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ کاسه ﺳﯿﺼﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﮔﻮﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﮐﺮ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭلی ﻣﺎ ﺗﭙﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺤﻮﻃﻪ ﻫﺎﯼ ۷۰۰۰ ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻣﺪﻧﯿﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﺭ آﻥ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﻮﺩﺭ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻣﻲ کنیم !!

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای تفاوتِ فرهنگى ایران و اروپا بسته هستند

افتخارِ ناشناخته ایران زمین

کعبه زرتشت، در تخت رستم، استان فارس

بنایی با معماری‌ خاصی در «نقش رستم» شیراز وجود دارد که از زمان حمله اعراب به ایران به اشتباه، نام «کعبه زرتشت» را به آن دادند، چون کاربرد واقعی آن را نمی‌دانستند. آن زمان فکر می‌کردند که هر دینی باید برای خود بُتکده یا عبادتگاهی داشته باشد، برای همین فکر کردند این بنا هم مرکزیت یا کعبه زرتشتیان است.

تا امروز حدس می‌زدند کاربرد این بنا، محل نگهداری کتاب اوستا و اسناد حکومتی یا محل گنجینه دربار و یا آتشکده معبد بوده است. اما جناب آقای غیاث‌آبادی پژوهشگر ایرانی با تحقیقات خود ثابت کرد این بنا با مقایسه با تمامی بناهای گاهشماری (تقویم) آفتابی در سرتاسر جهان، پیشرفته‌ترین، دقیق‌ترین، و بهترین بنای گاهشماری آفتابی جهان است.

متأسفانه بنای «کعبه زرتشت» با آن که تقریباً سالم باقی مانده است به ثبت میراث جهانی سازمان ملل نرسیده است! حتی سازمان میراث فرهنگی هم این بنا را همراه بناهای عجایب هفتگانه جدید (که برج ایفل هم یکی از کاندیداها بود) پیشنهاد نداد! حتی با کشف راز این بنا هم هیچ گونه انعکاس و جنجالی به پا نشد!

این بنا، یک گاهشمار تمام سنگی ثابت در جهان است که سازندگان آن از بسیاری از نکات علمیِ جغرافیایی، نجومی، سال کبیسه، انحراف کره زمین نسبت به مدار خورشید، تفاوت قطب مغناطیسی با قطب جغرافیایی، مسیر گردش زمین به دور خورشید و… را در ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ سال پیش، در دوران حکومت هخامنشیان آگاه ‌بودند.

تمامی بناهای گاهشماری آفتابی در جهان فقط می‌توانند روزهای خاصی از سال (مانند روزهای سرفصل) را مشخص کنند و حتی با سال خورشیدی هم تنظیم نیستند. اما این بنا با دقت و علمی که در ساخت آن اجرا شده، قادر است بسیاری از جزئیات روزهای مختلف سال و ماه‌ها را مشخص کند. زرتشتیان با استفاده از این بنا می‌توانستند بسیاری از مناسبت‌ها و جشن‌های سال را روز به روز دنبال کنند و از زمان دقیق آنها آگاه شوند.

منتشرشده در هنر و ادبیات | دیدگاه‌ها برای افتخارِ ناشناخته ایران زمین بسته هستند

آینهِ دلِ عاشقان در دستِ دلدار است

از دکتر علی محمد صابری

من نی ام، نایی بود سلطان عشق
از بیانم جلوه گر برهان عشق

من چه گویم، یک رگم هشیار نیست
وصف آن یاری که او را یاری نیست

ـ

آینه دل عاشق در دست دلدار است. او خود را در آن می بیند و می آراید، خیر و زیبایی می آراید، کار او آراستن است. سپس او را دعوت می کند به نیستان وجود یا دریای حقیقت. سلطان حقیقت عقل را مغلوب و حیران و دل را مشعوف خود می کند تا سالک غرقه دریای حقیقت گردد و خاموش گردد. در آخر ندایی از او سرداده می شود:

حال از وجه دیگری به نی نامه مثنوی مولوی نظر می کنیم:

نی نامه مثنوی مولوی مانند شیر جان پستان مادر هستند و برای جاری شدن مکنده ای می طلبد. آن مکنده خود مولوی عاشق بوده و آن مادری که پرورش روح او را به عهده داشت شمس تبریزی بود. نکته دیگر اینکه نی نامه مثنوی مانند دخترکان زیباروی و بازیگوشی هستند که فقط در پیش محرمان نقاب از رخ برمی گیرند و از پس پرده به در می آیند. آن محرمی که به زیبا رویان اقلیم روح مولانا ایمنی و جلوه گری می بخشد. حضور شمس الدّین تبریزی است. نکته بعد اینکه نی نامه مثنوی، کلام الهی شاهانی است که در مقام کبریایند، فقط یکبار این درس را می دهند. فردی که ادب حضور و فروتنی در محضر ایشان را داشته باشد و در بارگاه شاه معانی روح را قدر بداند و نیک بگیرد، شاه او را به جلوه گری و ظهور و تجلّی حق می برد:

این سخن شیر است در پستان جان
بی کشنده خون نمی گردد روان

گر سخن کش یابم اندر انجمن
صد هزاران گل برویم چون چمن

نخوتی دارند و کبری چون شهان
چاکری خواهند از اهل جهان

تا ادبهاشان بجا گه ناوری
از رسالتشان چگونه برخوری

قصدم از الفاظ او راز توست
قصدم از انشایش آواز توست

جای دیگر مولانا می فرماید:

پیش من آوازت آواز خداست
عاشق از معشوق حاشا که جداست

نی نامه مثنوی مانند باران ابر بهاریست که از اصولِ اصول دین یا فقه اکبر که اسرار وصال و یقین را به طالبان و مشتاقان عالم می آموزد، آرامِ آرام جان و روح ما را مطبوع و به طرف خود می کشاند.

او در مقدمه دفتر چهارم در وصف کتابش می نویسد:

دلهای عارفان شاد گردد به نگریستن در آن، همچون شادی باغها از آواز ابر پرباران و خواب خوش در آرامش دیدگان، چون آفتابیست که تابید از میان لایه های ابر سفیدی که پراکنده گردید و در جای دیگر می گوید:

چون شدی عطشان بحر معنوی
فرجه ای کن در جزیره مثنوی

فرجه کن چندان که اندر هر نفس
مثنوی را معنوی بینی و بس

در احوال او آورده اند؛ وقتی به حجره مریدی درآمد و دید او مثنوی را پس پشت خود آورده است. مولانا متغیّر شد و آن مرید را برای بی احترامی نکوهید و گفت زود باشد که این کتاب ما عالم گیر شود. جان نی نامه مثنوی که عصاره این کتاب هست را تورّق می کنیم:

این نی نامه آیینه جان مولاناست، میان جان خود و جهان مثنوی فاصله ای نمی دید و خود در وصف اشعارش می گفت:

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می دهد

و در جای دیگر:

ما چه خود را در سخن آغشته ایم
کز حکایت ما حکایت گشته ایم

این حکایت نیست پیش مرد کار
وصف حال است و حضور یار غار

منِ مولوی در نی نامه، فانی در حقّ شده بود. این من، منصوری بود؛ یعنی وجودیست که از منیّت چیزی در آن باقی نمانده است و پنجره آسا، منِ حق تر را که همان جان جانان یا همان جان جهان است باز می نمایاند. او در واقع خود را از خودی خالی و از خداوند سرشار می دید. در احوال او آورده اند که وقتی خادم خود را کاری می فرمود و چون او در ضمن اظهار سمع و قبول خویش و ان شاءالله بر زبان می راند . مولانا در مقامی بود که بانگ می زد ای ابله پس گوینده کیست؟

به همین دلیل است که خویشتن را در مقام سرایش نی نامه مانند نی می بیند از همان آغاز خود را با ما در میان می نهد:

بشنو این نی چون شکایت می کند
از جدایی ها حکایت می کند

در جای جای غزلیّات هم خود را به نای و سرنا تشبیه می کند:

همه پر باد از آنم که منم نای و تو نایی

چو تویی خویش من ای جان، پی این خویش پسندم

بحق آن لب شیرین که می دمد در من

که اختیار ندارد به ناله این سرنا

مزار حضرت مولا نا

این نی در نی نامه تمثیلی است حقیقی که چند معنای مهم دارد: نخست آنکه از خود نوایی ندارد آنچه از او می تراود در واقع نوای مرد نایی است، هر چند که به قامت و اندازه های نی درآمده است.

دم که مرد نایی اندر نای کرد
در خور نای است نه در خورد من

عارفی که از خودی خود خالی شده است، همچون نی بینواست و اگر چیزی از او می تراود سر چشمه ای غیر از وجود او دارد. دوم آنکه نی واسطه میان دو جهان است، جهان مرد نایی و جهان شنوندگان نوای نی.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای آینهِ دلِ عاشقان در دستِ دلدار است بسته هستند