شمشیرِ ستم در کفِ پائیز ببینید !

شمشیرِ ستم در کفِ پائیز ببینید
این برقِ بلاگستر ِخونریز ببینید

دیدید بسی جامهٔ گُلبفتِ بهاران
پیــراهنِ عـــریانی ِپائیز ببینید

یک خنده نکرد از تَهِ دل ، گل به تمامی
کوتاهی ِاین عمر ِغم انگیز ببینید

هر برگْ ز مجموعهٔ گل ، کاغذِ بادی ست
بی برگی ِاین باغ ِطرب خیز ببینید

آتشکده دیدید چمن را ، ز گل ِسرخ
خاموشی ِآتشکده را نیز ببینید

افزوده شود سرکشی ِشعله ز دامن
از بادِ خزان ، آتش ِگل تیز ببینید

یک نغمهٔ تر در نفس از بادِ سحرنیست
خاموشی ِاین چنگِ دلاویز ببینید

نابودی و مرگ است سراسررو ِاین باغ
ویرانگــری ِلشــــکر ِچنگیز ببینید

پامال نگردد به فسون ، خون ِشهیدان
آن غوطه به خون خوردن ِپرویز ببینید

       شادروان استاد محمد قهرمان

منتشرشده در هنر و ادبیات | دیدگاه‌ها برای شمشیرِ ستم در کفِ پائیز ببینید ! بسته هستند

هفتم آبانماه روز کوروش بزرگ

سخنان پژوهشگران درباره کوروش

 

آلبر شاندور
( نویسنده فرانسوی کتاب کوروش ) :

این فاتح صلح جو که برای کسب افتخارات خود مرتکب شقاوتی نشد و برای مرعوب کردن نسل های آینده قتل عامی روا نداشت، این پارسی بزرگ که با اشتیاق تمام در جست و جوی دوستی و محبت اقوام بود و خود را به جای فرمانروا ، خدمت گزار آنها جلوه میداد

کورش بزرگ، پدر نامی ِ ایران زمین و بنیان گذار فرهنگ ِ دوستی و بخشایش در میان فرمانروایان (از جمله افتخارات ملت نجیب ایران) است، کسی که بر خلاف بسیاری از پادشاهان عمل کرد

⚘آیسخولوس (نمایشنامه نویس مشهور یونانی):

کوروش جوان‌بخت که کامیاب‌ترین آدمیان بود و آرامش و آبادانی بر مردم وفادار ارزانی داشت… ایزدان بر او خشم نگرفتند که بخشنده بـود و بخشایشگر…

(آیسخولوس. مجموعه آثار، ترجمه عبداله کوثری، تهران: نشر نی، ۱۳۹۰، ص ۴۰۹)

⚘گزنفون (مورخ و اندیشمند یونانی):

مهر کورش آن چنان ژرف در دل مردمان نشسته بود، که هر تیره از مردمان می‌پنداشت که اگر نیکوترین و پربهاترین کالاها، گیاهان، جانوران و یا هنرهای مردمان سرزمین خویش را از بهر وی گسیل ندارد، لغزشی گران کرده است…

(گزنفون. زندگی کوروش (تربیت کوروش). ترجمه ابوالحسن تهامی. تهران: نگاه. ۱۳۸۹. ص ۳۵۲. دفتر ۸، بخش ۶، بند ۲۳)

⚘کوروش در نزد یهودیان یکتاپرست:

بر اساس کتاب اشعیا، خداوند درباره کوروش می‌گوید:

… و دربـاره کورش می‌گوید که او شبان من است و تمامی مسرّت مرا به اتمام خواهد رسانید …

(کتاب اشعیا نبی، باب ۴۴، بند ۲۸)

⚘پرفسور آرتور کریستن‌سن
(ایران‌شناس برجسته دانمارکی):

کورش سرمشق جوانمردی و بزرگ منشی و بلند همتی بود…

(کریستن‌سن، آرتور. ایران در زمان سـاسانیان. ترجمه رشید یاسمی. تهران: راستی نو. ۱۳۸۸. ص ۵۲۷)

⚘ر‌ومن گیرشمن (باستان‌شناس فرانسوی):

ما هرگز نمی‌بینیم که کوروش، مانند رومـیان، ملت رقیب خود را با خویش متحد کند و نخست با او مانند ملتی هم شأن رفتار نماید و سپس، در زمان ضعف وی، او را تابع و مطیع کند و بدو ظلم و ستم روا دارد…. [کوروش] همواره نسبت به دشمن مغلوب بلندنظر بود، و بدو دست دوستی دراز می کرد…

(گیرشمن، ر‌ومن. تـاریخ ایـران از آغاز تا اسلام. ترجمه محمد معین. تهران: سپهر ادب. ۱۳۸۸. ص ١۳۷-١۳۸)

⚘حسینقلی میرزا سالور عمـادالسلطنه
(از دیوانسالاران دوره قاجار):

سیروس کبیر (کوروش بزرگ) دارای صفات حسنه و رشادت بود.

(برگرفته از: بازگشت ده هزار یونانی. ترجمه حسینقلی سالور. به کوشش مسعود سالور. تهران: اساطیر. صص ۲۷۷ و ۲۷۸)

⚘مشیرالدوله حسن پیرنیا
(پژوهشگر و سیاستمدار ایرانی):

این شاه عالیقدر [کوروش بزرگ] یک نوع انقلاب اخلاقی را در عالم قدیم باعث شده و طرز نوینی از حیث سلوک با ممالک تابعه و ملل مغلوبه در عالم قدیم داخل کرده…

(پیرنیا، حسن. تاریخ ایـران بـاستان. جلد ۱. تهران: سپهرادب. ۱۳۸۸.ص ۸۵)

⚘دکتر عبدالحسین زرین کوب (پژوهشگر بزرگ ایرانی):

… آنچه درباره کوروش برای محقق جای تردید ندارد، قطعاً این است که لیاقت نظامی و سیاسی فوق‌العاده در وجود وی با چنان انسانیت و مروتی درآمیخته بود که در تاریخ سلسه‌های پادشاهان شرقی پدیده‌ای به کلی تازه به شمار می‌آمد…

(زرین کوب، عبدالحسین. تاریخ مردم ایـران (ایران قبل از اسلام). تهران: امیرکبیر. ١۳۷۳. صص ١۳۰– ١۳١)

⚘دکتر شاهرخ رزمجو
(پژوهشگر موزه بریتانیا و استاد دانشگاه تهران):

تاکنون آثار بسیاری از جهان باستان به دست ما رسیده‌اند و هرکدام داستانی برای بازگو کردن دارند. اما تنها چند اثر از قدرت و اهمیت استوانه‌ی کورش بزرگ در جهان برخوردار هستند.

(رزمجو، شاهرخ. استوانه کورش بزرگ. تهران: فرزان روز. ١۳۸۹. ص ۹۰)

⚘دکتر شاهرخ رزمجو

به کارگیری «بزرگ» برای کوروش، موضوع جدیدی نیست و اروپایی‌ها از قرن‌ها قبل، «کوروش بزرگ» را به کار می‌بردند. … اما هرچه جلوتر می‌آییم بعد از تبلیغاتی که کلاسیسیت‌های قرن نوزدهم انجام دادند، چهره خوبی که پادشاهان ایران در ذهنیت اروپایی‌ها داشتند، به مرور تضعیف و تخریب می‌شود.

(برگرفته از سخنرانی دکتر شاهرخ رزمجو در سومین همایش یادبود استوانه کورش، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران. ۷ آبـان ۱۳۹۲)

⚘دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی:

زمانی که بخش های زیادی از اروپا در توحش به سر می بردند ما کوروش داشته ایم و منشور حقوق بشر. این منشور زنده است

منتشرشده در خواندنیها | برچسب‌شده | دیدگاه‌ها برای هفتم آبانماه روز کوروش بزرگ بسته هستند

پلو وخورشت شاهانه و سیدِ اجنبى !


سیدباقر، آخوندی بودکه از کرمانشاه به کلاردشت مازندران رفته و خود را نائب امام زمان میدانست.

پس ازمدتی تبلیغ، هوادارانی جمع نمود و خود را سید عالمگیر نامید و عقیده داشت که او و مریدانش میبایست حکومتی جهانی برپا کرده و آنرا در زمان ظهور به حضرت تحویل دهند.

مردم بینوا و ساده‌ دل نیز خام رویاپردازی‌های سید عالمگیر شده و در ۱۲۷۰خورشیدى  جهت استقرار حکومتی جهانی، یکی از ماموران نظمیه مازندران را همراه با نُه نفر از اعضای خانواده‌اش کشته و جسدشان را سوزاندند!

این بدبختان، که سید و جد او را حافظ و نگه‌دار و حامی خود میپنداشتند، با بیل و چماق آمده بودند دنیا  را برای سید فتح کنند و تصور میکردند همانطور که آب دریا قشون فرعون را که در تعقیب موسی و امتش برآمدند، غرق کرد، بحر خزر هم قوای ناصرالدین شاهِ بی‌دین را به قعر دریا فروخواهد برد!

خبر این قتل عام به تهران و به گوش شاه میرسد. ناصرالدین شاه، ساعدالدوله را همراه با پانصد نفر نیرو، روانه مازندران میکند. پس ازچند روز، ساعدالدوله گزارش میدهد که دویست نفر از شورشیان، کشته و سیدعالمگیر هم دستگیر شده است.

پس ازکشته شدن تعدادی انسان بی‌گناه که خام حرف‌های سید عالمگیر شده بودند، سید را با غُل و زنجیر، روی قاطربسته و با تشریفات زیاد به تهران آوردند.

دربین راه مردم که او را باعمامه سبزش، دست بسته و اسیر میدیدند و حکایت او را میشنیدند، سید را امام زین‌العابدینِ بیمار، ساعدالدوله را ابن‌زیاد و ناصرالدین شاه را یزید مینامیدند و بحال سید اشک میریختند!

سید رامستقیما بحضور ناصرالدین شاه میبرند. سید عالمگیر، درمقابل عتاب و خطاب شاه، خود را به زمین انداخت و به گریه و زاری متوسل شده و خود را بیگناه و رفقایش را مقصر اصلی قلمداد میکند و میگوید که هرسال جهت جمع کردن نذورات مردم به آنجا میروم و نه یاغی هستم و نه ادعایی دارم.

همین عجز و ناله‌ها سبب میشود تا شاه از اعدام او صرف نظر کرده و حکم به حبس او بدون عمامه سبزش بدهد! به عقیده شاه شگون ندارد سید را با عمامه سبز به محبس ببرند!

شاه چنان از این فتح مشعوف بود که گویی یکی از سرداران دول خارجه را اسیر نموده باشد! به همین جهت امر کرد درمیدان توپخانه، پلو خورشت بین رعیت دعاگو پخش شود.

همان مردمی که صبح شاه را یزید خطاب کرده و نفرین میکردند و سید را امامِ مظلوم دانسته و به حالش اشک میریختند، عصر به پاسِ پلوخورشت شاهانه، دعای طول عمر برای شاه میخواندند وسید را اجنبی وشورشی میدانستند!

بر گرفته از :
روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه
منتخب التواریخ مظفری، ابراهیم خان شیبانی

 

منتشرشده در خواندنیها | دیدگاه‌ها برای پلو وخورشت شاهانه و سیدِ اجنبى ! بسته هستند

دستور غارت مدرسه کمال تبریر !

نگاره تزینى و مربوط به همان زمان است

می گویند، روزی مسیو پریم ،رییس مالیه ی تبریز همراه خانمش به هنگام بازگشت از قبرستان ِ ارامنه و گذر از محلّه ی “لیل آباد”،در مقابل ِ یکی از نانوایی ها جمعیّت ِ کثیری را که اکثراً فقیر بودند،ملاحظه می کند که پول در دست ،برای گرفتن ِ نان از سروکول ِ یک دیگر بالا می روند.انبوه جمعیّت ِ فقیر و فریاد ِ دردآور ِ آن ها برای به دست آوردن ِ نان باعث تأثّر ِ خانم پریممی شود.از مسیو پریم علت این ازدحام را جویا می شود.مسیو پریم پاسخ می دهد،بیش تر ِ مجتهدین ِ شهر ،از جمله صاحبان ِ دهات هستند و غلّه را به انباردارها داده اند که انبار کنند تا آن ها را ارزان نفروشند .در نتیجه،عمداً ایجاد قحطی مصنوعی کرده اند و نانوایی ها دچار این وضع رقّت بار شده اند.

خانم پریم با تأثر و گریه از شوهر ِ خود،ملتمسانه می خواهد که فوراً پیش ولیعهد برود و از او اجازه ی اداره ی قسمت ِنان و گوشت ِ شهر تبریز را برای مدت ده سال بگیرد،واگر ولیعهد قبول کند،من متعهد می شوم صدهزار تومان نزد دولت گرو بگذارم و نان را منی چهار عباسی و گوشت را منی شانزده عباسی به مردم بفروشم و هیچ گاه جلو نانوایی ها و قصابی ها حتا یک نفر هم به نوبت نایستد.

مسیو پریم از محمد علی میرزا ولیعهد در مقابل ِ مبلغ زیادی ،انحصار نان و گوشت را به دست می آورد و با روش ِ درست،اقدام به تحویل گندم و گوشت به نانوایی ها و قصابی ها می کند.بدین ترتیب ، چند روزی مردم با خیال آسوده گوشت و نان مورد نیاز خود را تهیه کردند.

در همین احوال،میرزا حسن مجتهد،از دیه داران ِ بزرگ،که گفته شده گندم را در انبارهای خود،انبار می کرد تا به پول کلانی برسد،انباردارها را با خود،همدست کرد و نقشه ای برای از بین بردن ِ مسیو پریم کشید.

روزی علما و طلاب را در مسجد شاهزاده گرد می آورد و در آن جا نخست ،میخانه ها و سپس مدرسه ها و مسیو پریم را عنوان می کند و می گوید:”مردم!کسی که در میخانه ها جوانان ِ ما را از راه به در می کند،و کسی که در مدرسه ،مذهب اسلام و شریعت را از بین می برد،مسیو پریم است.اوست که به آذوقه ی مردم دست درازی می کندو نان و گوشت را در انحصار درآورده و شاید امروز و فردا سایر چیزها را هم در انحصار خود،درآورد.تا کی مسلمانان باید له شوند و زیر فشار باشند و خارجی ها بالا بروند؟!”

مردم به محض شنیدن ِ این جملات ،فریاد ِ “وااسلاما!” ،”وامذهبا” سرداده،فریادکنان به میخانه ها و مدرسه ها هجوم می برند.نخستین مدرسه ای که در این ماجرا خراب و غارت شد،مدرسه ی “کمال” بود که مرحوم میرزا حسین کمال آن را چند ماه پیش افتتاح کرده بود.

بر گرفته از نام آوران آذربایجان

غلامرضا طباطبایی مجد،ص ۵۳۶

 

 

منتشرشده در خواندنیها | دیدگاه‌ها برای دستور غارت مدرسه کمال تبریر ! بسته هستند

نگاهى کوتاه به جایگاه حافظ در فرهنگ وادبیات

برآنیم تا باگشودن دریچه ای کوچک به فضای نامحدوداندیشه ی والای حافظ_درحوصله ومجالی اندک_فرازهایی ازسخنان آسمانی وابعادی از شخصیت اجتماعی اورابه نظاره وتامل بنشینیم وبابهره گیری از استعارات وتمثیلات واشارات او جان عاشق خویش رااز سرچشمه ی زلال شعرش سیراب کنیم .


باری برای آنهایی که با تاریخ دیرینه سال زبان پارسی وگوشه های پررمزوراز وشیرینی آن اشنایند وزمینه ی روحی شان برای درک تاثرات لطیف وموسیقایی این زبان آماده تر است،خواندن غزلیات حافظ وبرخوداری ازنازک خیالی ها ومفاهیم عمیق ادبی ،فلسفی آن یک لذت ناب واستثنایی است .
بی تردید درعالم شعر غنایی ، فلسفی،برای حضرت حافظ_این سرخیل رندان جهان _همتایی نمیتوان یافت .

بسیارند شوریدگانی که به خاطر تسکین وآرامش روح نا آرام خویش به دیوان خواجه رجوع کرده و تسلی یافته اند وبسیار تر متفکرین وپژوهشگرانی که بدایع وظرافت های ادبی_فلسفی این عرصه ی سحر انگیز وراز ناک رابا اعجاب بسیار به تامل نشسته وگوهر های بی بدیلی ازدریای بی کران اندیشه ی حافظ فرا چنگ آورده اند. چه دربسیاری ازابیات دیوان او آنمایه اندیشه ی نغز ودل فریب وجود دارد که :

  ” به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق “.
باری بگذریم!
یکی از موهبت های بزرگی که نصیب ماوادبیات دیرسال زبان پارسی شده این است که:در روزگاری که اندیشه ی هر اندیشه ورزی مقهور تعصبات آمیخته به خرافات است، اعجوبه ای چون حافظ پدید می آید که شعرش عصاره ی تکامل طولانی افتخار آمیز شعر پارسی است وتغزلات زیبا و.حتا عاشقانه اش تبلور والاترین ودرخشان ترین سخنان عرفانی است.
تنهاعظمت حافظ را نباید درزیبایی سحر انگیز کلامش جستجوکرد،بلکه نگاه او به مسایل زندگی روز مره ووسعت مشرب وبی نیازی بزرگوارانه اش،کرامت ازجان برخاسته اش وبسیاری صفات عالی دیگر، اورا ازهمگنانش متمایز ساخته ودر نظر آنهایی که “انسان ” بودن را بر “عالم ” بودن برتری میدهند، ازاو انسانی متفکر وهنرمندی بی بدیل وتکرار ناشدنی ساخته است. بی جهت نیست که حافظ هنوز “تخته بند تن است ” ودر قید زندگی که آوازه ی شهرتش به اطراف و اکناف جهان پراکنده شده است وبه شعر دلکش او ترکان سمرقندی و سیه چشمان کشمیری میرقصیدند و می نازیدند واین همه ازسویی دشواری هایی در زندگی حافظ پدید می آورد که در همه ی اعصار هراندیشه ورز آزاد اندیشی را بی نصیب نمی گذارد.
درروزگار پرهراس وخوفناک زندگی او که چشم زمانه خونریز وفساد وتباهی تیرگی برغالب دل ها سایه افکن بوده و ریا و سالوس وتزویر، بر شیراز حکومت می رانده اند،چه کسی را یارای آن بوده است که بتواند سخن به آزادی بگوید وفساد و ستمکاری حکام را افشا وبر ملا سازد ؟ باری آن همه سبعیت وستمگری در وهله ی نخست حافظ را نیز بران میدارد که اندکی دربرابر ریا وسالوس حاکم برزمانه اش سپر بیندازد وبگوید :

“غم جهان مخور و پند من مبر ازیاد

 که این لطیفه ی عشقم زرهروی یاد است

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من وتو در اختیار نگشاده است”.

اما روح نا آرام وعصیانگرش براونهیب میزند واین تسلیم طلبی را برنمی تابد ودر همان هنگام که شاهانی چون امیر مبارزالدین محمد سرسلسله ی آل مظفر معروف به (شاه محتسب ) وپسرش ابوالفوارس، سخت گیری های خونینی را برای مراعات آداب شریعت میکرده اند، در انتقاد از ریا وسالوس حکام وحاشیه نشینانشان از بن جان فریاد بر میدارد که:

” احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان

کردم سئوال صبحدم ازپیر می فروش

 گفتا نگفتنی است سخن گرچه محرمی

درکش زبان وپرده نگه دار و می بنوش ! ”
یا :

“دانی که چنگ وعود چه تقریر میکنند؟

 پنهان خورید باده که تعزیر میکنند

 گویند رمز عشق مگویید ومشنوید

مشکل حکایتی ست که تقریر میکنند

می خور که شیخ وزاهد ومفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر میکنند “.
گفتن این ابیات ومطالب در آن زمان میتوانست به بهای ازدست دادن جان گوینده تمام شود، چنان که برای حافظ، آنگاه که شاه شجاع روی از رندان برتافت. ودردام تزویر ریا کاران افتاد،این خطر پیش امد وحافظ برای مدتی ازبیم جان متواری بود. دراین ایام معاندان بسیاری بودند که بر اشعار حافظ خرده میگرفتند وبعضی ابیات  اورا تردید درحکمت بالغه ی الهی می شمردند ،
مثل:

“پیر ما گفت خطا برقلم صنع نرفت

 آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد”

یا:

“سر خدا که عارف سالک به کس نگفت

درحیرتم که باده فروش ازکجا شنید ؟

 وبسیاری ازاین دست……
باری حافظ هیچگاه دربیان اندیشه ی خود علیه تزویر و ریا کوتاه نمی آمد وآنگاه که دام مکر وفریب خشک مغزان متعصب را میدید که باورهای عزیز دینی را ملعبه ی دنیای خویشکرده اند یا آنگاه که مسلمانی نااستوار حاشیه نشینان سالوس صفت حکومت رامی دید بانگ برمیداشت که :

“گله اززاهد بدخو نکنم رسم این ست

که چو صبحی بدمد از پی اش افتد شامی

مرغ زیرک به درصومعه اکنوننپرد

که نهاده ست بهر مجلس وعظی دامی “

یا:

“این حدیثم چه خوش آمد که سحر گه می گفت

 بردر میکده ای بادف ونی ترسایی

گرمسلمانی ازاین ست که حافظ دارد

 وای اگر ازپس امروز بود فردایی”.
حافظ آنچنان صفای روح و راستی و آزادگی را بر ریا کاری های دینی و زهد فروشیهای بی باوران به حقیقت، برتری می دهد که به هر قیمتی شعبده بازی آنها را برملا می سازد و پروایی ندارد که بگوید برای رضای خاطر پیران جاهل و شیخان گمراه نمی خواهد آیین تقوا در پیش گیرد و همواره خاک کوی دوست را بر فردوس برین برتری داده و زاهد را از نصیحت شوریدگان عشق، باز می دارد و برای بیان این همه، نخست خویش را از هرچه رنگ تعلق دارد آزاد می کند تا بتواند مکر مکارانی صوفی صفت را فریاد کند که :

“صوفی شهر بین که چون لقمه به شبهه می خورد

پاردمش دراز باد این حیوان خوش علف”

یا:

“صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

بنیار مکر با فلک حقه باز کرد

 بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه

زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد”.

و از همین رو است که معاندینش همواره از سعایت درباره او نزد حکام آن زمان هیچگاه غافل نبوده اند و این همه دشمنی شخصیت این انسان “اهل راز” را جذاب تر کرده و به مبارزی نستوه علیه دروغ و تزویر و ریا تبدیل نموده است.
مسلم است کسی که چنین افکار و اندیشه های ژرف و خردمندانه ای را به بشریت عرضه می کند باید خود روحی نیرومند داشته باشد و در هیچ دامی گرفتار نیاید تا بتواند آزادانه و آگاهانه فلسفه وجود و حیات را دریابد و این ممکن نیست مگر به قول خودش جنگ هفتاد و دو ملت را یکسو نهد و آنانی را که به افسانه پردازی در برابر حقیقت روی کرده اند به خود واگذارد و روح عاشق خود را تا کنگره عرش برکشد و معترضانه بگوید:

“آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی”
به هر حال با گذشت زمان از حافظ چهره های گوناگونی ساخته شده و هر کس به قدر فهم و به فراخور جهان بینی و درک و دریافت خویش گوشه ای از شخصیت او را به نمایش گذاشته و ستوده است. شگفتا که حافظ همچنین که جایگاه بلند ادبیش را می دانسته و گفته است:

“بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود”

تکثر و چندگونه ای شناخت خلقان را درباره خود پیش بینی کرده است و به خیل مشتاقان و دوستدارانش که بسیاریشان درفهم و درک نکات ظریف و دقیق گفتارش سرگردان و حیران شده اند میگوید:

“حافظ اندر مجلسی، دردی کشم در محفلی

بنگر این بازی که چون باخلق صنعت می کنم”.
باری پیچیدگی زبان و شخصیت شگفت انگیز این سر حقله رندان جهان، به حق او را به صنعتگری بی مانند بدل نموده است که به قول مولانا و اندکی تصرف: “هرکسی از ظن خود شد یار او/وز درون او نجست اسرار او” و از همین رواست که گروهی حافظ را وارسته ای از همه قیود دنیوی و انسانی، فانی شده در ذات حضرت باری تعالی دانسته که کلامش شطحیات عارفانه و فوق کلام بشری است و در ترنم اینکه :

” چشم من در ره این غافله راه بماند

تا به کوش دلم آواز درآ باز آمد

 عارفی کاو که کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد”

و گروهی دیگر او را شوریده ای خوانده اند لولی و سرمست که کلمات عشق و شراب، وصل و فراق و می و ساقی و میکده در اشعارش مصادیقی این جهانی دارند و او را به “خوش باشی” و عاشقی مشتهر کرده اند که همواره دولت بیدار بختش سحرگاهان ندایش در میدهد که:

“قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابروییست

ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

که به کام دل ما آن بشد و این آمد”

و جماعتی هم او را شیعه متعصبی دانسته اند که در غزلی منسوب به او آورده شده است :

“امروز زنده ام به ولای تو یا على

فردا به روح پاک امامان گواه باش

قبر اماه هشتم و سلطان دین رضا

از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش”

و دیگرانی او را میخواره ای راه نشین و نظر بازی شیدا تصور کرده اند که به روایت تصاویر چاپ شده در دواوین مختلف، پیوسته گل اندامی نیمه عور سر بز زانویش نهاده و او با گیسوانی ژولیده و شولایی در بر، حیران تماشای آن لعبت شورانگیز و شیرین کار است و شادمانه می خواند:

“دلم رمیده لولی وشی است شور انگیز

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد

هزار خرقه تقوا و جامه پرهیز”

و سر انجام دانایان و اندیشمندان بسیاری او را فیلسوفی نگران به راز و رمز خلقت که دنیا را به هیچ شمرده و از زندگی خاکی این جهان دامن برچیده و از خدا می خواهد تا از ابر هدایتش بارانی برساند پیش از آنکه او چون گردی از میان برود و پیوسته در مقولات فلسفی و عرفانی مستغرق است و همه اش سوال و سوال و سوال که :

” چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش

زین معما هیچ دانا درجهان آگاه نیست

این چه استغنا است یا رب واین چه قادر حکمتی است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست” .
و در پایان تعریف دلنشین زنده یاد دکتر شریعتی را درباره حافظ نقل کنیم که آن عزیز گفت:

” شعر حافظ منشوری را می ماند که هر زاویه اش رنگی را متصاعد می کند و هرکس رنگ دلخواه خود را در آن می بیند “

و پایان مقال را با بیتی از خود حافظ مزین کنیم که:
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربی است
عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست

                           ” حسن قاسمی “

منتشرشده در هنر و ادبیات | دیدگاه‌ها برای نگاهى کوتاه به جایگاه حافظ در فرهنگ وادبیات بسته هستند