چه کشگى چه پشمى !

securedownload

چوپانی  گله  را  به  صحرا  برد  به درخت گردوی  تنومندی  رسید از آن بالا رفت و به  چیدن گردو  مشغول شد که  ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند در حال مستاصل شد  از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم  قدری که  باد  ساکت  شد و چوپان به شاخه قوی تری  دست  زد و جای  پایی پیدا کرده  و خود را محکم گرفت  گفت ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری  بمیرند و  تو همه گله را صاحب شوی نصف گله را به  تو می دهم  و نصفی هم  برای خودم  قدری پایین تر آمد وقتی که نزدیک  تنه درخت رسید گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری  می کنی؟ آنها ر ا خودم  نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم وقتی کمی پایین تر آمد گفت بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو ، پشمش  مال  من به عنوان  دستمزد وقتی  باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به  گنبد امامزاده  انداخت و گفت مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد.

 

این نوشته در خواندنیها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.